دلشادم از هر آنچه تو دلشادی
غمگینم از هر آنچه تو غمگینی
هر چند فراق تو دیوانه می کند مرا
شادم که در خواب مرا بهانه می گیری
می دانم از الفبای عشق دوری هنوز
در سایه غرور مردانگی ات زنده ای
شاید گریختی روزی از این هجوم
شاید بگویم برای همیشه دیر کرده ای
طوفان خشم تو را آرامشی نخواهد بود
تا لحظه ای که حقیقت اسیر تقدیر است
باید بخواهی و با من یکی شوی
ورنه تا ابد عشق بسته به زنجیر است
یک شب ستاره های آسمان برای تو
هر شب خیال تو در خواب برای من
یک روز گرمی خورشید از آن تو
هر روز غم تنهایی برای من
آری خودم خواستم بمانم در این انتظار تلخ
شاید وصال تو مرا رها کند از این عذاب
شاید تولدی دوباره باشد برای ما
شاید که آزاد شویم هر دو از این سراب . 

:: بازدید از این مطلب : 936
|
امتیاز مطلب : 274
|
تعداد امتیازدهندگان : 71
|
مجموع امتیاز : 71